هماهنگ کردن ذهن و بدن

هماهنگ کردن ذهن و بدن یک عقیده یا تکنیک من درآوردی برای بهبود شخصی نیست، بلکه یک اصل بنیادی برای چگونه انسان بودن و چگونه استفاده کردن  از حواس،  ذهن و بدن خود، همه با هم است.  

تجلی نیکی ذاتی همیشه با نرمی و ملایمت ارتباط دارد؛ منظورمان، ملایمت از نوع شل و ول و شیر و عسلی نیست. بلکه منظور ، ملایمت از ته دل، چابک و همراه با سر و شانه های خوب است. ملایمت در اینجا از تجربه ی تردید نداشتن، یا بی تردیدی می آید. تردید نداشتن، هیچ ارتباطی با قبول کردن درستی یک نظریه یا مفهوم ندارد. این نیست که باید تغییر مذهب بدهید یا به شرکت در جنگ کسی تن دهید تا همه ی تردید به باورهای تان زدوده شود. ما در مورد آدم های بی تردیدی که باور دارند باید همه را مسیحی کنند و در جنگ های صلیبی شرکت می کنند و آماده اند که خود را قربانی باورهایشان کنند صحبت نمی کنیم. تردید نداشتن، اعتماد کردن به قلب تان، و اعتماد کردن به خودتان است. تردید نداشتن یعنی با خودتان در تماس قرار گرفته اید، یعنی هماهنگ بودن ذهن و بدن با هم را تجربه کرده اید. وقتی ذهن و بدن هماهنگند، شما هیچ تردیدی ندارید. 

هماهنگ کردن ذهن و بدن یک عقیده یا تکنیک من درآوردی برای بهبود شخصی نیست، بلکه یک اصل بنیادی برای چگونه انسان بودن و چگونه استفاده کردن از حواس، ذهن و بدن خود با هم است. بدن می تواند به یک دوربین، و ذهن به فیلم درون آن تشبیه شود. سوال این است که چگونه می توانید هر دو را با هم به کار ببرید. وقتی اندازه ی دیافراگم و سرعت شاتر دوربین، متناسب با سرعت نورگیری فیلم تنظیم شدند، می توانید عکس های خوب و دقیقی بگیرید، چرا که دوربین و فیلم را هماهنگ کرده اید. همین طور ، وقتی ذهن و بدن متناسب هم تنظیم شده اند، شما احساس واضحی دارید و بی تردید بودن را حس می کنید. احساس می کنید لرزه ها و رعشه ها و کوته نظری های ناشی از اضطراب، که رفتارتان را کاملا بی دقت می کنند، را ندارید. 

وقتی بدن و ذهن هماهنگ نیستند، بعضی وقت ها ذهن تان کوتاه است و بدن تان دراز، یا گاهی ذهن تان دراز است و بدن تان کوتاه. برای همین گاهی حتی نمی دانید که چطور یک لیوان آب را بردارید. گاهی رد می شوید و گاهی نمی رسید، و نمی توانید لیوان آب تان را به دست بگیرید. وقتی ذهن و بدن نا هماهنگ هستند، اگر مشغول تیراندازی با کمان باشید، نمی توانید به هدف بزنید. اگر مشغول خط نوشتن باشید، حتی نمی توانید قلم تان را در دوات وارد کنید، چه برسد به اینکه قلمی بزنید. 

هماهنگ کردن ذهن و بدن، با هماهنگ بودن و ارتباط برقرار کردن ما با دنیا و کار کردن با آن، ارتباط دارد. این فرآیند دو مرحله دارد، که می توانیم آن ها را دیدن و نگاه کردن بنامیم. همچنین ممکن است از گوش کردن و شنیدن، یا لمس کردن و حس کردن صحبت کنیم، اما توضیح این فرایند هماهنگ شدن،  با تشبیه به حس بینایی، کمی ساده تر است. اول نگاه می کنید، و بعد اگر شکی در شما باشد، ممکن است این نگاه کردن لرزان و متزلزل باشد. شروع به نگاه کردن می کنید و چون به بینایی خود اعتماد ندارید احساس لرزه یا اضطراب می کنید.

برای همین گاهی می خواهید چشم های تان را ببندید. دیگر نمی خواهید نگاه کنید. اما موضوع اصلی درست نگاه کردن است. رنگ ها را ببینید: سفید، سیاه، آبی، زرد، قرمز، سبز، بنفش. نگاه کنید. این دنیای شماست! نمی توانید نگاه نکنید. دنیای دیگری وجود ندارد. این دنیای شماست؛ سور شماست. شما آن را به ارث برده اید؛ این تخم چشم ها را به ارث برده اید؛ این دنیای رنگ ها را به ارث برده اید. به عظمت کل هرآنچه که هست نگاه کنید. نگاه کنید! تردید نکنید – نگاه کنید! چشم های تان را باز کنید. پلک نزنید، و نگاه کنید، نگاه کنید – بیشتر نگاه کنید. 

بعد ممکن است چیزی ببینید، که مرحله ی دوم است. هرچه بیشتر نگاه کنید، کنجکاوی شما بیشتر است، و احتمال اینکه ببینید بیشتر است. فرایند نگاه کردن تان محدود نشده، چرا که حقیقی هستید، نرم هستید، چیزی برای از دست دادن ندارید، و با چیزی سر جنگ ندارید. می توانید خیلی نگاه کنید، می توانید بیشتر نگاه کنید، و سپس می توانید به زیبایی ببینید. در واقع، می توانید گرمای قرمز و خنکی آبی و غنای زرد و کیفیت نافذ سبز را – همه را با هم – حس کنید. شما قدردان دنیای پیرامون تان هستید. کشف جدید و شگفت انگیزی از دنیا است.

دل تان می خواهد که همه ی جهان را سیاحت کنید. 

گاهی، وقتی جهان را درک می کنیم، بی محاوره درک می کنیم. با یک سیستم پیش محاوره ای، خود به خود درک می کنیم. اما بعضی وقت ها وقتی دنیا را می بینیم، اول به یک کلمه فکر می کنیم و بعد درک می کنیم. به عبارت دیگر، در مورد اول جهان را به طور مستقیم حس کرده و درک می کنیم؛ در مورد دوم خودمان را وادار می کنیم که دنیای مان را ببینیم. بنابراین یا ورای محاوره نگاه می کنید و می بینید – به عنوان اولین ادراک – یا با صحبت کردن با خود، دنیا را از صافی افکارتان می بینید. هرکسی می داند که احساس بی واسطه ی چیزها چه حسی دارد.

احساسات هیجانی شدید – هوس و پرخاشگری و حسادت – زبان محاوره ندارند. در اولین لحظه ی ظاهر شدن خیلی شدید هستند. بعد از اولین لحظه ی پیدایش، در سرتان فکر کردن را شروع می کنید: ازت متنفرم یا  عاشقتم  یا میگویید  چرا من اینقدر دوستت دارم؟ مکالمه ی کوچکی در ذهن تان اتفاق می افتد. 

هماهنگ کردن ذهن و بدن یعنی نگاه کردن و دیدن مستقیم و ورای محاوره. این به خاطر ارزش قائل نشدن به زبان و محاوره  نیست، بلکه به آن دلیل است که گفتگوی درونی شما تبدیل به دری وری های ناخودآگاه می شود. اشعار و خیال بافی هایی برای خودتان می سازید؛ فحش هایی برای خودتان می سازید؛ و در سرتان شروع می کنید به حرف زدن با خودتان و معشوق تان و معلم تان. از آن طرف، وقتی احساس می کنید که می توانید تمدد اعصاب کنید و دنیا را بی واسطه درک کنید، آن وقت دیدتان می تواند باز شود. می توانید بیدار و در لحظه ببینید.

چشم های تان باز می شود، بازتر و بازتر، و می بینید که دنیا رنگارنگ و تازه و بسیار دقیق است؛ هر زاویه ی تیزی خارق العاده است. 

با این نگاه، هماهنگ کردن ذهن و بدن با پرورش بی باکی هم ارتباط دارد. منظور ما از بی باکی این نیست که بخواهید از صخره ای به پایین بپرید یا انگشت تان را به اجاق داغ بچسبانید. بلکه در اینجا بی باکی یعنی توانایی پاسخ دادن به دنیای پدیده ها، تمام و کمال. یعنی در ارتباط برقرار کردن با دنیای پدیده ها با استفاده از حس های پنج گانه تان، ذهن تان و بینش تان، دقیق و کاملا صریح باشید، همین. این بینش بی باک به خودتان هم بازمی تابد: بر اینکه چطور خود را می بینید اثر می گذارد. اگر به خودتان در آینه نگاه کنید – به موهای تان، دندان های تان، سبیل تان، کت تان، پیراهن تان، کراوات تان، مروارید های تان، گوش واره های تان – می بینید که همه به آنجا تعلق دارند و اینکه شما به آنجا تعلق دارید، همان جوری که هستید. می بینید که حق تمام عیار شماست که در این جهان باشید،

به این شکل باشید، و می بینید که این جهان بطور ذاتی پذیرای شماست. نگاه کرده اید و دیده اید، و نیازی ندارید که برای متولد شدن در این دنیا عذرخواهی کنید. 

این کشف، نخستین شمه از چیزی است که خورشید بزرگ شرق نام دارد. وقتی می گوییم خورشید، منظورمان خورشید عزت انسانی است، خورشید قدرت انسانی. خورشید بزرگ شرق یک خورشید در حال طلوع است، نه یک خورشید در حال غروب، برای همین نشان دهنده ی طلوع  یا بیداری عزت انسانی است –  برخاستن دلاوری انسان. هماهنگ کردن ذهن و بدن، طلوع خورشید بزرگ شرق را به همراه دارد.